
وقتی نهایت آرزوی پانزده سال پیش ما، اسباب بازی بچهها میشود
من دقیقا به خاطر دارم چطور پولهام را به سختی جمع میکردم و با شوق و ذوق میرفتم فروشگاههای نمایندگی دوربینهای دیجیتال که یک دوربین

من دقیقا به خاطر دارم چطور پولهام را به سختی جمع میکردم و با شوق و ذوق میرفتم فروشگاههای نمایندگی دوربینهای دیجیتال که یک دوربین

تماشای ویدیو https://tavangary.com/blog/wp-content/uploads/2020/03/alirezashiri_10000000_139355494090785_4742398233892746412_n.mp4

ساعت ۱۴:اومدم تو آسانسور دیدم گوشپاککن گذاشتند واسه اینکه انگشت آلوده احتمالی نشود،ساعت ۱۶:پنبه الکلی هم اضافه شد😰؛ اینجور که داره پیش میره پنبه و

پسرکم در خواب نازش ناگهان صدایم میکند؛میروم بالای سرش،حرفهای نامفهومی میزند،در آغوش که میکشمش، آرام میشود و دوباره به خواب میرودولی بیخوابی مرا غرق میکنداز

وسط خونهتکونی، با رسا عکسهای چاپی قدیمی پیدا کردیم که لای سررسیدهای خاطرهنویسیهام بود؛یادمه ۲۶ سالم بود و اولین ترمی بود که دانشگاه تدریس میکردم،

من به این شهر،این زمستان پاییزی،این دربند مهآلود،این درختان پر طوطی کاخهای پهلوی،این بارانهای خوش بوی اسفند،دلی بستهام سختکه غصه هم خواهد رفت.

دیدن امارات همیشه موجب میشود احساسات متفاوتی را تجربه کنی، دیدن مردمان سختکوش که اینجا به شدت کار میکنند، بدون نق و ناله تا دریافتی

نیروی زنان را در ارتباط و حمایت کردن از یکدیگر در محل کار دستکم نگیرید. تجربیات من از زمانی که یک حسابدار تازهکار بودهام تا

روزی یکی از رفقام، مجتبی پیرعلی، که حکم برادربزرگ ما را دارند، خاطرهای از جماعت اهل صنعت تعریف میکرد.تاجری صنعتی بود که قالبکار محصولات پلاستیکی

ما نمیتوانیم مادر یا پدرمان را کنار بگذاریم (فیزیکی شاید با مهاجرت ولی روانی خیر؛ زیرا او را در درون حمل میکنیم)بحث ما بهبود رابطه